۱۳۹۲.۹.۲۵/   روزگارم برخلاف ارزوهایم گذشت....روزگاری روزگاری داشتم فارغ از رنج وعذاب روزگار /روزگاران روزگارم تیره کرد تیره گردد روزگار روزگار....

کدوم خواستن کدوم جون کدوم عشق
شاید خیلی از این حرفا دروغه
تا وقتی باهمیم از عشق میگیم
نباشیم حتی قولمون دروغه
از این عشقایی که زنجیر میشه
هوس هایی که دامن گیر میشه
میترسم چون دلم بی اعتماده
به احساسی که بی تاثیره
نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست
نه اینکه زندگی بی عشق میشه
فقط کاش بین حسای مبهم
بفهمن اخرش چی عشق میشه
مثل حرفی که نگاهیی که نمیگفته و میگفته
اتفاقی که گاهی نمیافته و میافته
حس یخ زدن تو اتیش حال ساختن تو سرما
تو بیداری خیالت یه حقیقت تورویا
تو فکرش نیستیمو پیداش میشه
ولی وقتی باسد باشه میره
به حال و روز ما کاری نداری
همیشه براش یا زود یا دیره
 

پیراهن مشکیت یادته....

عــطر ِ تَنت روي ِ پــيراهنـت مــانده ..
امــروز بـويــيدَمَش عمــيق ِ عمــيق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگين تر کردم!
و به يــاد آوردم که ديـگر ، تـنـت سـهم ِ ديگري ست ..
و غمــت سـهم ِ مــن!

خدایا


بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید:"دوستت دارم"

دلم گرفته

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم
، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند

خدایاکمکم کن....خسته ام.... 

...

تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد

میترسم روزی بیاد که بگم:

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

خیلی زود دیر میشه. وفقط حسرتش می مونه......

عشق نهایی


چشمانم دیگر خسته اند

          از بس چشم به در دوخته اند

                    از بس چشم به انتظار تو بوده اند

چشم به انتظار تو

          انتظار آمدن تو

                  انتظار دیدن تو

پس بیا....که زنده بودنم وابسته است به زنده بودن و دیدن تو!!

   هنگامی که مُردم مرا در تابوت بگذارید تا از تاریک تاریکتر باشد.

چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند چشم انتظار بودم.

دستهایم را از قبر بیرون بگذارید تا بدانند چیزی با خود نبردم و به آنچه میخواستم نرسیدم.

بوته گلی بر سر مزارم گذارید تا بوی بهاران را لمس کنم.

تکه یخی بر سر مزارم گذارید تا به جای دلداده ام بر مزارم اشک ریزد.

نامم را بر روی قبر ننویسید تا زود فراموش شوم...

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد

چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد!

زندگی

  زندگی باغی است؛که با عشق باقیست.
مشغول دل باش؛
نه دل مشغول!
بیشتر غصه های ما،
از قصه های خیالی ماست.
پس بدان
اگر فرهاد باشی،همه چیز شیرین است

سلام گلم 

اوقات خوش ان بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

هرچه باشی دوستت دارم

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را  نیز دوست دارم….
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم….
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم….
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم…
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من این حساب اشتباه را دوست دارم….

به دیدارم بیا هر شب…

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهائی تنها و تاریک ِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن،ای روشن تر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

دلم تنگ است.

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده،وین تالاب مالامال،

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا،ای همگناهِ من

دلم تنگ است…

 

يك شبي مجنون نمازش را شكست...بي وضو در كوچه ليلا نشست...گفت يا رب از چه خارم كرده اي...بر صليب عشق دارم كردهاي...مرد اين بازيچه ديگر نيستم..اين تو اين ليلاي تو من نيستم...گفت اي ديوانه ليلايت منم...در رگت پيدا و پنهانت منم...سالها با جور ليلا ساختي ...من كنارت بودمو نشناختي


ميشه؟

نميشه؟

ميخواي؟

نميخواي؟

بشه نشه بخواي نخواي

دوست دارم


اگه ميخواي دوستت داشته باشم نقطهارو دنبال كن

................................................................................................................................................................

ديدي كمبود محبت داري


جزيره دلم را براي امدنت چراغاني كردم

اما تو بهانه كردي كه از دريا ميترسي


شب شرابي خوردمو مستي مرا در بر گرفت

دوريت امد به يادم هستيم اتش گرفت


گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم

كه دگر با تو از اين گونه خطاها نكم

بوسه دادي چو برخواست لبت از لب من

توبه كردم كه دگر توبه بيجا نكنم



در قيد غمم خاطر ازاد كجاي؟

تنگ است دلم قوت فرياد كجاي؟

با انكه زمانيست زما ياد نكردي؟

اي انكه نرفتي دمي از ياد كجايي؟




در گذر گاه زمان خيمه شب بازي .با همه تلخي و شيرينيي خود ميگذرد

عشقها ميميرند .رنگها رنگ دگر ميگيرند.و فقط خاطرهاست كه چه تلخ و چه شيرين به جا ميماند



اي معناي انتظار يك لحظه بايست.........

ديوانه شدن به خاطرت كافي نيست

بايست و يك جمله بگو..

تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست



گنجشك به خدا گفت:

لانه كوچكي داشتم.ارامگاه خستگيم .سر پناه بي كسيم بود.طوفانت ان را از من گرفت .كجاي دنياي تورا گرفته بودم.

خدا گفت:ماري در لانه ات بود..تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون كند.انگاه تو از كمين مار پر گشودي!

چه بسيار بلاها كه از تو به واسطه محبتم دور كردم.و تو نداسته به دشمنيم برخاستي!!!!!!!!!




خيليييييييييييييييييييييييييييييي     دووووووووووووووووووووووووووووست      دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم    

آغاز من


 

ای همیشه آغازباخود بهاربیاور

وقتی چون یاس سپیدمقابلم لبخندمیزنی آینده چون نوری درمن میجوشد

تو همۀ نهایت منی ومن بینهایت دوستت دارم...

عطر تو

می‌خوام تو وقتی خوابی کنار تو بشینم اگه یه وقت خوابم برد باز خواب تو رو ببینم عطر نفس‌های تو به تنم بپیچه کاش بدونی که زندگی بی تو هیچه می‌خوام تن قشنگتو تو بغلم بگیرم بگم اگه نباشی کارم تمومه و بدون تو می‌میرم می‌خوام لباتو رو لبام بذاری تا همیشه بگم که زندگی دیگه بدون تو نمی‌شه

دوری...

 

 

همه چیز برای تو و به خاطر تو

این صدای شکستن است...می شنوی؟!

تکرار را تجربه نخواهم کرد

پس به انتظار خواهم نشست, برای آنچه او مقدر ساخته...

شاید زندگی در یک فنجان خلاصه نمی شود!

اما

.

.

.

لبخند کودکانه ات
در ذهنم شناور است!

می نویسم....

برای تو می نویسم

برای تو و برای قلبی که برای تو میزنه

دوست دارم برات بنویسم

دوست دارم که بیشتربدونی چقدر دوست دارم

ولی کجاست حروفی برای نوشتن از تو

بگوچگونه درک کنم لحظه های عاشقی رو؟

من کلماتم را دروجود تو جاگذاشتم

بگوچگونه اسمت روبنویسم؟وقتی اشک نمی گذارد

اسمت روبه همراه ستاره مینویسم

چون من روبه یادشبهای تار عشق میندازه

بگوچگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟

بانوشتن لحظات تنهایی گریم میگیره

چه برسه به................؟

LOVE

        من عشق را در تو
            
                                 تو را در دل

                              دل را در موقع تپيدن

                       وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم

 

تو را دوست دارم

باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران   اگر که بیایی....